خیلی دلم واستون تنگ شده بود.
من بعد از کلی ماه دوری از وبلاگ نویسی برگشتم.
می دونم خیلی حالتون از پست قبلیم بهم خورد البته از اینکه تکراری شده بود دیگه.
خب امیدورام بیشتر از قبل به وب بیام.
|
سلامممممممممممممممممم
خیلی دلم واستون تنگ شده بود. من بعد از کلی ماه دوری از وبلاگ نویسی برگشتم. می دونم خیلی حالتون از پست قبلیم بهم خورد البته از اینکه تکراری شده بود دیگه. خب امیدورام بیشتر از قبل به وب بیام.
+ نوشته شده توسط هدی ناز در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت
4:51 بعد از ظهر |
احمدی نژاد خودشیفته است. لبخندهای تمسخر آمیز ، طفره رفتن از پاسخ دادن به سوال هایی که پرسیده می شود، بزرگ جلوه دادن کارهای کوچک و ... همه و همه ثابت می کند که احمدی نژاد شخصیتی خود شیفته دارد.
بخش مناظره کاندیداهای ریاست جمهوری، علاوه بر جنبه تبلیغاتی که به دنبال دارد، این فرصت را در اختیار افراد جامعه قرار می دهد تا رفتارهای کاندیداهای خود را نیز مورد تحلیل قرار دهند واکنش افراد در چنین مناظره ای گرچه از سوی هر یک از کاندیداها قابل بررسی است، اما حرکات و عکس العمل های محمود احمدی نژاد قابل بحث تر به نظر می رسد، در بحث روانشناسی رفتارها، لبخندها، حرکات سر و دست و گردن و ... تعابیر گوناگونی دارند. رفتارهایی که در مناظره های شبانه دیده می شود: سر را بالا نگه داشتن و پاسخ طرف مقابل را دادن، لبخندهای تمسخرآمیز و حتی لحن صدا.
برگرفته از سایت نوروز نیوز + نوشته شده توسط هدی ناز در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت
12:0 بعد از ظهر |
خیلی وقته دیگه مث قبل نمی تونم بنویسم. چون هم سرم شلوغه هم اصلاْ به چیزی فکر نمی کنم تا بخوام درباره اش چیزی بنویسم. راستش دیگه از همه چی خسته شدم و خودم رو به دست روزگار سپردم تا هر کاری دوست داره بکنه. آدما دیگه واسم مفهوم خودشون رو از دست دادن. بیشتر به حیوناو حشرات فکر می کنم و کوقع راه رفتن مواظبم یه وقت مورچه ها رو لگد نکنم آخه ارزش اونا خیلی بیشتر از آدمای این دوره زمونه ست. وقتی یکی واسه رسیدن به قدرت حاضره آبروی همه آدما رو زیر پاهاش خورد کنه دیگه دلیل واسه آدم حساب کردنشون وجود نداره.
+ نوشته شده توسط هدی ناز در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 و ساعت
10:43 قبل از ظهر |
< متاسفانه اصلا وقت مطلب نویسی ندارم ولی بخاطر اینکه آپ کنم مطلب از یه سایت برداشتم و گذاشتم تا نگید چرا آپ نمی کنم.>
اگر چه بودن عشق است و عشق بودن ، اما چگونه بودن مهم است نه بودن بی خوابی درد فراموشیست و درمان چشمهایی که زیاد هستند... سکوت چند شبه چند ساله شد ، چند سال بیداری من شد همه بی خوابی ، بی خوابی... نه رد میشی نه میتونی تبت بد جور واگیره منو با دست کی کشتی که پای هردومون گیره ؟ منو کشتی و آزادی نه زندونی نه تبعیدی میون ما دو تا مجرم به کی حبس ابد میدی ؟ داری میری و میکنی راه گم امیدی نیست پیداشی من این دستارو میبوسم بزار هم دست هم باشیم یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هر جای این دنیا بهت شک میکنن بی من تو تا وقتی که اینجایی به رفتن اعتقادی نیست خودت باید ارم رد شی به من هیچ اعتمادی نیست عذاب با تو سر کردن برای من یه تسکینه تو چی میفهمی از من که عذاب تو شیرینه داری میری و میکنی راه گم امیدی نیست پیداشی من این دستارو میبوسم بزار هم دست هم باشیم یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هر جای این دنیا بهت شک میکنن بی من نه رد میشی نه میتونی تبت بد جور واگیره منو با دست کی کشتی که پای هردومون گیره ؟ منو کشتی و آزادی نه زندونی نه تبعیدی میون ما دو تا مجرم به کی حبس ابد میدی ؟ داری میری و میکنی راه گم امیدی نیست پیداشی من این دستارو میبوسم بزار هم دست هم باشیم یه عمره زیر این سقفیم تو رو با من همه دیدن بری هر جای این دنیا بهت شک میکنن بی من
+ نوشته شده توسط هدی ناز در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت
10:12 قبل از ظهر |
سلام
من زنده ام هنوزززززززززززززززززز درسته کسی جز صبا احوالم رو نمی ژرسه اما بدونیدُ من زنده ام هنوززززززززززززززززززز
صباییییییییی فدات شم میام ژیشت هر وقت تونستم خداییش سرم خیلی شلوغه بهت که گفتم قضیه شو مواظب خودمم هستم دوست دارم و شرمنده از اینکه یادم رفت تولدت رو تبریک بگم تولد صبا جون مبارک باشه + نوشته شده توسط هدی ناز در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت
7:22 بعد از ظهر |
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند. نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت. نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید. اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد. کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد. شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد. با این دیوارها چه می شود کرد؟ می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند. شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید.... دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد. گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار. آن طرف حیاط خانه ی خداست. و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود دلم را پس بدهید؟ کسی جوابم را نمی دهد. کسی در را برایم باز نمی کند. اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار همین.... و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار. همین که.... من این بازی را ادامه می دهم و آنقدر دلم را پرت می کنم آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند تا دیگر دلم را پس ندهند تا آن در را باز کنند و بگویند بیا خودت دلت را بردار و برو آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم من این بازی را ادامه می دهم... + نوشته شده توسط هدی ناز در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت
7:25 قبل از ظهر |
دورم ز تو و درد من از این دوریست شاید که نفهمی دل من چون کوریست اگه نیستم واسه اینه که اصلاْ وقت ندارم. ولی همین دور و برام و همش تو فکر اومدن به وبم ولی بازم وقت نمی کنم
دلم واسه همتون تنگ شده اما چه کنم که ...
+ نوشته شده توسط هدی ناز در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت
8:16 بعد از ظهر |
بهمن چه باصفاست و چه دوست داشتنی. آنانی مرا می فهمند که بهمنی اند و عاشق این ماه. آری، متولد بهمنم. ماهی پر از شور و حال. نمی توانم خود را به خوبی توصیف کنم چرا که پیرو هیچ چیز نیستم همانگونه ام که دوست دارم باشم. کاملاً غیر قابل پیش بینی. هیچ کس مرا نمی شناسد بجز متولدین بهمن. آنان خوب می دانند من چگونه ام همانطور که من آنان را به خوبی می شناسم. هرگز دلتنگ کسی نمی شوم اگر چه همه را دلتنگ خود می کنم. به هیچ چیز و هیچ کس وابستگی ندارم و آزاد آزادم. حرف من، حرف اول و آخر خواهد بود چه با سرسختی چه بدون آن. با دروغ میانه ای ندارم و حتی در بدترین شرایط آنچنان صادق هستم که به اشتباهاتم اعتراف می کنم، فقط حقیقت را از من می شنوید. آماده ی یادگیری از همه کس هستم و عاشق آنچه می آموزم. از اینکه کسی برایم تعیین تکلیف کند بیزارم و دوست دارم خود راهم را انتخاب کنم. میتوانم در هر شرایطی قرار بگیرم و به راحتی با هر شرایطی کنار می آیم. در هر مکان، بسته به شرایط، شخصیتم را همانگونه بروز می دهم. در یک جمع بذله گو، شوخم و در یک جمع خشک و جدی همانگونه. قدرت تخیل بالایی دارم و لحظات قبل از خوابم را با تخیلاتم و تفکر به آینده می گذرانم. حتماً شنیده اید که یک متولد بهمن آینده نگر است، مطمئن باشید من هم همانگونه ام. می توانم به راحتی حدس بزنم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و چه برنامه ای پیش خواهد آمد. کاملاً غیر قابل پیش بینی ام و هیچ کس نمی تواند به این بیندیشد که من در یک لحظه ی دیگر چگونه خواهم بود. عاشق اینم که لحظاتم را با دوستانم بگذرانم و از کنار آنان بودن لذتی بس بزرگ خواهم برد، اما به راحتی با کسی دوست نمی شوم. همه در این شرایط فکر می کنند که من فخر می فروشم و غرور زیادی دارم که البته اینگونه نیست. اگر چه غرورم کمتر از دیگران نیست. از تنهایی به شدت بیزارم و برای همین همیشه سعی می کنم در کنار دیگران باشم. علاقه ای به درس گرفتن از تجربیات دیگران ندارم و تا خودم چیزی را امتحان نکنم، آنرا قبول نمی کنم. سیاره من اورانوس است و رنگ محبوبم آبی البته نه آبی استقلال بلکه آبی آسمان. چون من یک پرسپولیسی هستم. فلز وجود من اورانیوم و سنگ خوش یمن من یاقوت کبود است. شعار من «من می دانم». متولدین بهمن را خوب می شناسم مثل : خواهرم که یک متولد بهمن است. ما هر دو عاشق نوشتنیم. به دنبال هیجان می رویم و غافلگیر کننده ایم. صبا که مانند من فکر می کند و حرفی را می زند که من می خواهم بزنم. ما همیشه قبل از اینکه اتفاق بیفتد همه چیز را می فهمیم. هستی و سپیده که دوقلو هستند و در روزی متولد شدند که من متولد شده ام. ما در کنار هم فوق العاده بودیم و هیچ کس به پای ما نمی رسید. به راحتی کسی را در جمع خود راه نمی دادیم و با هر مجلسی جور می شدیم. از جشنها گرفته تا مراسمات مذهبی. من همینم. اگر می خواهی مرا خوب بشناسی هرگز اینها را فراموش نکن. + نوشته شده توسط هدی ناز در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت
2:59 بعد از ظهر |
بهمن چه باصفاست و چه دوست داشتنی. آنانی مرا می فهمند که بهمنی اند و عاشق این ماه. آری، متولد بهمنم. ماهی پر از شور و حال. نمی توانم خود را به خوبی توصیف کنم چرا که پیرو هیچ چیز نیستم همانگونه ام که دوست دارم باشم. کاملاً غیر قابل پیش بینی. هیچ کس مرا نمی شناسد بجز متولدین بهمن. آنان خوب می دانند من چگونه ام همانطور که من آنان را به خوبی می شناسم. هرگز دلتنگ کسی نمی شوم اگر چه همه را دلتنگ خود می کنم. به هیچ چیز و هیچ کس وابستگی ندارم و آزاد آزادم. حرف من، حرف اول و آخر خواهد بود چه با سرسختی چه بدون آن. با دروغ میانه ای ندارم و حتی در بدترین شرایط آنچنان صادق هستم که به اشتباهاتم اعتراف می کنم، فقط حقیقت را از من می شنوید. آماده ی یادگیری از همه کس هستم و عاشق آنچه می آموزم. از اینکه کسی برایم تعیین تکلیف کند بیزارم و دوست دارم خود راهم را انتخاب کنم. میتوانم در هر شرایطی قرار بگیرم و به راحتی با هر شرایطی کنار می آیم. در هر مکان، بسته به شرایط، شخصیتم را همانگونه بروز می دهم. در یک جمع بذله گو، شوخم و در یک جمع خشک و جدی همانگونه. قدرت تخیل بالایی دارم و لحظات قبل از خوابم را با تخیلاتم و تفکر به آینده می گذرانم. حتماً شنیده اید که یک متولد بهمن آینده نگر است، مطمئن باشید من هم همانگونه ام. می توانم به راحتی حدس بزنم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و چه برنامه ای پیش خواهد آمد. کاملاً غیر قابل پیش بینی ام و هیچ کس نمی تواند به این بیندیشد که من در یک لحظه ی دیگر چگونه خواهم بود. عاشق اینم که لحظاتم را با دوستانم بگذرانم و از کنار آنان بودن لذتی بس بزرگ خواهم برد، اما به راحتی با کسی دوست نمی شوم. همه در این شرایط فکر می کنند که من فخر می فروشم و غرور زیادی دارم که البته اینگونه نیست. اگر چه غرورم کمتر از دیگران نیست. از تنهایی به شدت بیزارم و برای همین همیشه سعی می کنم در کنار دیگران باشم. علاقه ای به درس گرفتن از تجربیات دیگران ندارم و تا خودم چیزی را امتحان نکنم، آنرا قبول نمی کنم. سیاره من اورانوس است و رنگ محبوبم آبی البته نه آبی استقلال بلکه آبی آسمان. چون من یک پرسپولیسی هستم. فلز وجود من اورانیوم و سنگ خوش یمن من یاقوت کبود است. شعار من «من می دانم». متولدین بهمن را خوب می شناسم مثل : خواهرم که یک متولد بهمن است. ما هر دو عاشق نوشتنیم. به دنبال هیجان می رویم و غافلگیر کننده ایم. صبا که مانند من فکر می کند و حرفی را می زند که من می خواهم بزنم. ما همیشه قبل از اینکه اتفاق بیفتد همه چیز را می فهمیم. هستی و سپیده که دوقلو هستند و در روزی متولد شدند که من متولد شده ام. ما در کنار هم فوق العاده بودیم و هیچ کس به پای ما نمی رسید. به راحتی کسی را در جمع خود راه نمی دادیم و با هر مجلسی جور می شدیم. از جشنها گرفته تا مراسمات مذهبی. من همینم. اگر می خواهی مرا خوب بشناسی هرگز اینها را فراموش نکن. + نوشته شده توسط هدی ناز در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت
2:56 بعد از ظهر |
ما پی چه می گردیم اگر می دانستیم که زندگی چگونه رنگ می بازد و به راحتی از تمام خواسته هایمان می گذرد. در پی چه اینگونه خود را آزرده می کنیم و دل خسته می شویم. چرا باید تمام سختی های زندگی برای تو باشد، به این فکر کرده ای؟ چرا دنیای خود را از این چهار دیواری فراتر نمی بری؟ از چه می ترسی؟ چرا خود را اینگونه خسته می کنی؟ آن روز که گفتی خسته ام، ترسیدم. نمی دانی با من چه کردی. تمام وجودم لرزید. چرا که من به تو تکیه دارم، اگر تو خسته شوی من به که تکیه کنم. تو تنها کسی هستی که مرا درمی یابی، تنها تو می توانی امید را در وجودم بیدار کنی. من دلتنگ توام و نگران تو. همانگونه که تو همیشه نگرانم بودی. قلبم برای تو می تپد و اگر تو خسته شوی قلب من به چه امیدی به ضربانش ادامه دهد. نمی دانم تو را چه می شود؟ چرا که هرگز بیش از آنچه که خواستی به من نگفتی. اما تمنا دارم به خاطر دل رنجدیده ی من آرام باش و با قدرت ادامه بده. این دنیا با تمام زیباییها و زشتی هایش متعلق به توست، می دانم که خوب می دانی چگونه زیبایی ها را از آن خود کنی برای همین است که همیشه به تو اعتماد دارم. به خاطر من رنج را فراموش کن و شاد باش. می دانی که باید به جای من نیز شاد باشی و خوش بگذرانی. پس فقط از برای من شاد باش. + نوشته شده توسط هدی ناز در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
2:12 بعد از ظهر |
چه می شد اگر دستانمان مرهمی بود برای دل زخم خورده ی دیگران. چه میشد اگر دلمان از غم دیگری غمگین می شد و در پی راهی برای شاد کردن او می رفتیم. چه می شد اگر دلهامان به نازکی برگ بود آنقدر نازک که همیشه در پی یاری به دیگران می شتافتیم. چرا ما آنگونه که باید باشیم نیستیم و همیشه به تنها کسی که می اندیشیم خود هستیم و بس. چرا فقط در روزهای معینی از سال به درد هم می رسیم و دیگر روزها دیگران را به حال خود می گذاریم. چرا اگر کودکی دست نیاز به سویمان دراز کند او را به باد توهین و استهزا می گیریم، مگر نه اینکه او هم حق زندگی دارد و مطمئناً سهمی از این دنیای بزرگ. چرا همیشه ما همه چیز را برای خود می خواهیم، برای کودک خود. چرا حاضر نیستیم به درد آن کودک فال فروش یا آن کودک واکسی گوش کنیم. مگر گناه آنان چیست جز آنکه مجبورند برای گذران زندگی اینگونه متحمل رنج شوند. من شما را قضاوت نمی کنم، ولی تمنا دارم از این پس اگر از کنار کودک دست فروشی رد شدید بیشتر به او توجه کنید و درد بی خانمانی و نداری را در چشمان او حس کنید. + نوشته شده توسط هدی ناز در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت
9:52 قبل از ظهر |
امشب چقدر خوابیدن راحته است. چقدر سبک شدم نه فقط من می دونم همتون سبک شدین.
نمی دونم این شبا چه خاصیتی داره که همه رو با هم یکصدا می کنه. اما اگه تو روزای عادی نگاه کنی فاصله ی بین آدما غوغا می کنه. چقدر رویایی و دوست داشتنی بود امشب. حالا باید یه سال دیگه منتظر بمونیم تا اینکه امشب دوباره تکرار بشه و دوباره دلا رو اینقدر بهم نزدیک ببینیم. امیدوارم جو امشب همه رو بگیره و تا سال دیگه همه به فریاد هم برسن. + نوشته شده توسط هدی ناز در جمعه سیزدهم مهر 1386 و ساعت
4:36 قبل از ظهر |
یا ایهاالذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علیالذین من قبلکم لعلکم تتقون. (بقره ۱۸۳) باز دوباره ماه رمضان از راه رسید و ما مسلمونا به مهمونی خدا دعوت شدیم. دل من که خیلی برای این ماه پربرکت تنگ شده بود. وای که چه حالی داره قبل از طلوع آفتاب بیدار شدن و با خدا درددل کردن. هر چی که ازش بخوای اگه با تموم وجودت بخوای بهت می ده. از همه مهم تر به یاد کسایی بیفتی که در طول سال به خاطر فقر مجبور بودن فقط دو وعده شایدم کمتر از دو وعده غذا بخورن. امیدورام موقع افطار دعا یادتون نره. دعا برای همه ی عزیزاتون. برای همه ی اونایی که محتاج دعا هستن. من رو هم فراموش نکنین. امیدورام همه توی این ماه پربرکت به خواسته هاشون برسن.
+ نوشته شده توسط هدی ناز در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت
2:21 بعد از ظهر |
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم چه اميد عبثي من چه دارم كه تو را در خور ؟ هيچ من چه دارم كه سزاوار تو ؟ هيچ تو همه هستي من ، هستي من تو همه زندگي من هستي تو چه داري ؟ همه چيز تو چه كم داري ؟ هيچ ... آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی راستی شعر مرا می خوانی؟ نه، دریغا،هرگز باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی کاشکی شعر مرا می خواندی ... چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ ... حرف را بايد زد درد را بايد گفت سخن از مهر من و جور تو نيست سخن از متلاشي شدن دوستي است و عبث بودن پندار سرورآور مهر آشنايي با شور ؟ و جدايي با درد ؟ و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟ سينه ام آينه اي ست با غباري از غم ... من چه مي گويم ، آه با تو اكنون چه فراموشيهاست
+ نوشته شده توسط هدی ناز در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت
5:45 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط هدی ناز در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت
4:42 قبل از ظهر |
خاک بخواب نازنین تختی نیست آواره شدن حکایت سختی نیست از پاکی اشکهای خود فهمیدم لبخند همیشه راز خوشبختی نیست + نوشته شده توسط هدی ناز در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت
1:36 بعد از ظهر |
اینک که به تنهایی خود می نگرم کودکی بیش نمی بینم.کودکی تنها که نمی داند به کدامین سو برود. کودکی می بینم که در اوج بی کسی دلتنگ بزرگ شدن است و در اوج این دلتنگی آرزوی کودک بودن دارد. کودک درون من درمانده است از بزرگ بودن و کوچک ماندن. کودک درون من همچنان کودک می ماند چرا که می پندارد دنیای آدم بزرگ ها جای خوبی برای یک کودک عاشق نیست و همچنان در میان آدم بزرگ ها روزگار می گذراند بی آنکه به بزرگ بودن خود دست یابد. نمی دانم تا چه هنگام باید اینگونه مستأصل و درمانده در پی اینکه بزرگ بودن را ادامه دهم یا در میان کودکان روزگار بگذرانم خواهم ماند اما اینک خود را چون کودکی می پندارم که نیازمند دست پر توانی ست که هنگام زمین خوردن دستش را برای کمک به سویم دراز کند. با اینکه سالهاست پا به جوانی گذاشته ام اما هنوز دلم می خواهد که همچون کودکان به دنیا بنگرم. دلم می خواهد همهی آدم ها را خوب ببینم و دل آنان را پاک همچون دل یک کودک و به همین دلیل با آدمهای اطرافم آنچنان خو می گیرم که گویی سالیان سال آنها را می شناسم و همیشه همین باعث می شود که دیگران بفهمند که چقدر کودکم. در این دنیا اگر انسانهایی مثل من باشند همیشه درمانده اند و شکست خورده. نمی دانی که چقدر از اینکه اینگونه ام بیزارم. چرا که همیشه بازیچه دستان عروسک گردانی هستم که خود می پندارم بزرگ منش است. + نوشته شده توسط هدی ناز در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت
1:30 قبل از ظهر |
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص. + نوشته شده توسط هدی ناز در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
2:30 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط هدی ناز در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 و ساعت
11:30 قبل از ظهر |
چشمانم را گریان میبینی، آیا لحظهای به این فکر کردهای که چرا میگریم؟ چرا همیشه اینگونه غمگینم؟ آیا هرگز از خود پرسیدهای این همه غم از کجا آوردهام، برای چه اینگونه دردمندم؟ تو نمیدانی چگونه مرا از این درد نجات دهی. میدانم، از تو هیچ انتظاری ندارم. از تو هیچ نمیخواهم. اما فکر نمیکنی اگر روزی برای اشکهایم مرهمی بودی، اگر لحظهای هنگام گریستن کنارم میماندی و اشکی از گونه ام پاک میکردی، دیگر این همه احساس تنهایی نمیکردم؟ دیگر خود را تنها انسان غمگین نمیپنداشتم؟ خوب میدانی که اگر کنارم میماندی، اگر شانهات را تکیهگاه گریهام می کردی، اگر دستانت مرا در آغوش میفشرد و زبانت با امید مرا به زندگی امیدوار میکرد، حال من اینگونه تنها نمیماندم. + نوشته شده توسط هدی ناز در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت
7:42 بعد از ظهر |
|
|