بازی دنیا
جمعه هفتم تیر 1387
دنیا دیوارهای بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند.
نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.
نمی شود سرک کشید و آن طرفش را دید.
اما همیشه نسیمی از آن طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد.
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به آن طرف نگاه کرد.
شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم. شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی
رسد.
با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و میشود اصلا فراموش کرد که دیواری
هست و شاید می شود تیشه ای بر داشت و کند و کند.
شاید دریچه ای شاید شکافی شاید روزنی شاید....
دیوارهای دنیا بلند است و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.
گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.
آن طرف حیاط خانه ی خداست.
و آن وقت هی در می زنم در می زنم در می زنم و می گویم دلم افتاده تو حیاط شما,میشود
دلم را پس بدهید؟
کسی جوابم را نمی دهد.
کسی در را برایم باز نمی کند.
اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار
همین....
و من این بازی را دوست دارم.
همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار.
همین که....
من این بازی را ادامه می دهم
و آنقدر دلم را پرت می کنم
آنقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند
تا دیگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز کنند و بگویند
بیا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم
من این بازی را ادامه می دهم...
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 7:25 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
دورم ز تو و درد من از این دوریست
شاید که نفهمی دل من چون کوریست
اگه نیستم واسه اینه که اصلاْ وقت ندارم.
ولی همین دور و برام و همش تو فکر اومدن به وبم ولی بازم وقت نمی کنم
دلم واسه همتون تنگ شده اما چه کنم که ...
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 8:16 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
بهمن، ماه من
یکشنبه سی ام دی 1386
بهمن چه باصفاست و چه دوست داشتنی. آنانی مرا می فهمند که بهمنی اند و عاشق این ماه.
آری، متولد بهمنم. ماهی پر از شور و حال. نمی توانم خود را به خوبی توصیف کنم چرا که پیرو هیچ چیز نیستم همانگونه ام که دوست دارم باشم. کاملاً غیر قابل پیش بینی. هیچ کس مرا نمی شناسد بجز متولدین بهمن. آنان خوب می دانند من چگونه ام همانطور که من آنان را به خوبی می شناسم.
هرگز دلتنگ کسی نمی شوم اگر چه همه را دلتنگ خود می کنم. به هیچ چیز و هیچ کس وابستگی ندارم و آزاد آزادم. حرف من، حرف اول و آخر خواهد بود چه با سرسختی چه بدون آن.
با دروغ میانه ای ندارم و حتی در بدترین شرایط آنچنان صادق هستم که به اشتباهاتم اعتراف می کنم، فقط حقیقت را از من می شنوید. آماده ی یادگیری از همه کس هستم و عاشق آنچه می آموزم. از اینکه کسی برایم تعیین تکلیف کند بیزارم و دوست دارم خود راهم را انتخاب کنم.
میتوانم در هر شرایطی قرار بگیرم و به راحتی با هر شرایطی کنار می آیم. در هر مکان، بسته به شرایط، شخصیتم را همانگونه بروز می دهم. در یک جمع بذله گو، شوخم و در یک جمع خشک و جدی همانگونه.
قدرت تخیل بالایی دارم و لحظات قبل از خوابم را با تخیلاتم و تفکر به آینده می گذرانم. حتماً شنیده اید که یک متولد بهمن آینده نگر است، مطمئن باشید من هم همانگونه ام. می توانم به راحتی حدس بزنم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و چه برنامه ای پیش خواهد آمد.
کاملاً غیر قابل پیش بینی ام و هیچ کس نمی تواند به این بیندیشد که من در یک لحظه ی دیگر چگونه خواهم بود.
عاشق اینم که لحظاتم را با دوستانم بگذرانم و از کنار آنان بودن لذتی بس بزرگ خواهم برد، اما به راحتی با کسی دوست نمی شوم. همه در این شرایط فکر می کنند که من فخر می فروشم و غرور زیادی دارم که البته اینگونه نیست. اگر چه غرورم کمتر از دیگران نیست.
از تنهایی به شدت بیزارم و برای همین همیشه سعی می کنم در کنار دیگران باشم. علاقه ای به درس گرفتن از تجربیات دیگران ندارم و تا خودم چیزی را امتحان نکنم، آنرا قبول نمی کنم.
سیاره من اورانوس است و رنگ محبوبم آبی البته نه آبی استقلال بلکه آبی آسمان. چون من یک پرسپولیسی هستم. فلز وجود من اورانیوم و سنگ خوش یمن من یاقوت کبود است. شعار من «من می دانم».
متولدین بهمن را خوب می شناسم مثل :
خواهرم که یک متولد بهمن است. ما هر دو عاشق نوشتنیم. به دنبال هیجان می رویم و غافلگیر کننده ایم.
صبا که مانند من فکر می کند و حرفی را می زند که من می خواهم بزنم. ما همیشه قبل از اینکه اتفاق بیفتد همه چیز را می فهمیم.
هستی و سپیده که دوقلو هستند و در روزی متولد شدند که من متولد شده ام. ما در کنار هم فوق العاده بودیم و هیچ کس به پای ما نمی رسید. به راحتی کسی را در جمع خود راه نمی دادیم و با هر مجلسی جور می شدیم. از جشنها گرفته تا مراسمات مذهبی.
من همینم. اگر می خواهی مرا خوب بشناسی هرگز اینها را فراموش نکن.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 2:59 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
بهمن، ماه من
یکشنبه سی ام دی 1386
بهمن چه باصفاست و چه دوست داشتنی. آنانی مرا می فهمند که بهمنی اند و عاشق این ماه.
آری، متولد بهمنم. ماهی پر از شور و حال. نمی توانم خود را به خوبی توصیف کنم چرا که پیرو هیچ چیز نیستم همانگونه ام که دوست دارم باشم. کاملاً غیر قابل پیش بینی. هیچ کس مرا نمی شناسد بجز متولدین بهمن. آنان خوب می دانند من چگونه ام همانطور که من آنان را به خوبی می شناسم.
هرگز دلتنگ کسی نمی شوم اگر چه همه را دلتنگ خود می کنم. به هیچ چیز و هیچ کس وابستگی ندارم و آزاد آزادم. حرف من، حرف اول و آخر خواهد بود چه با سرسختی چه بدون آن.
با دروغ میانه ای ندارم و حتی در بدترین شرایط آنچنان صادق هستم که به اشتباهاتم اعتراف می کنم، فقط حقیقت را از من می شنوید. آماده ی یادگیری از همه کس هستم و عاشق آنچه می آموزم. از اینکه کسی برایم تعیین تکلیف کند بیزارم و دوست دارم خود راهم را انتخاب کنم.
میتوانم در هر شرایطی قرار بگیرم و به راحتی با هر شرایطی کنار می آیم. در هر مکان، بسته به شرایط، شخصیتم را همانگونه بروز می دهم. در یک جمع بذله گو، شوخم و در یک جمع خشک و جدی همانگونه.
قدرت تخیل بالایی دارم و لحظات قبل از خوابم را با تخیلاتم و تفکر به آینده می گذرانم. حتماً شنیده اید که یک متولد بهمن آینده نگر است، مطمئن باشید من هم همانگونه ام. می توانم به راحتی حدس بزنم که چه اتفاقی رخ خواهد داد و چه برنامه ای پیش خواهد آمد.
کاملاً غیر قابل پیش بینی ام و هیچ کس نمی تواند به این بیندیشد که من در یک لحظه ی دیگر چگونه خواهم بود.
عاشق اینم که لحظاتم را با دوستانم بگذرانم و از کنار آنان بودن لذتی بس بزرگ خواهم برد، اما به راحتی با کسی دوست نمی شوم. همه در این شرایط فکر می کنند که من فخر می فروشم و غرور زیادی دارم که البته اینگونه نیست. اگر چه غرورم کمتر از دیگران نیست.
از تنهایی به شدت بیزارم و برای همین همیشه سعی می کنم در کنار دیگران باشم. علاقه ای به درس گرفتن از تجربیات دیگران ندارم و تا خودم چیزی را امتحان نکنم، آنرا قبول نمی کنم.
سیاره من اورانوس است و رنگ محبوبم آبی البته نه آبی استقلال بلکه آبی آسمان. چون من یک پرسپولیسی هستم. فلز وجود من اورانیوم و سنگ خوش یمن من یاقوت کبود است. شعار من «من می دانم».
متولدین بهمن را خوب می شناسم مثل :
خواهرم که یک متولد بهمن است. ما هر دو عاشق نوشتنیم. به دنبال هیجان می رویم و غافلگیر کننده ایم.
صبا که مانند من فکر می کند و حرفی را می زند که من می خواهم بزنم. ما همیشه قبل از اینکه اتفاق بیفتد همه چیز را می فهمیم.
هستی و سپیده که دوقلو هستند و در روزی متولد شدند که من متولد شده ام. ما در کنار هم فوق العاده بودیم و هیچ کس به پای ما نمی رسید. به راحتی کسی را در جمع خود راه نمی دادیم و با هر مجلسی جور می شدیم. از جشنها گرفته تا مراسمات مذهبی.
من همینم. اگر می خواهی مرا خوب بشناسی هرگز اینها را فراموش نکن.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 2:56 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
از برای من شاد باش
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
ما پی چه می گردیم اگر می دانستیم که زندگی چگونه رنگ می بازد و به راحتی از تمام خواسته هایمان می گذرد. در پی چه اینگونه خود را آزرده می کنیم و دل خسته می شویم. چرا باید تمام سختی های زندگی برای تو باشد، به این فکر کرده ای؟
چرا دنیای خود را از این چهار دیواری فراتر نمی بری؟ از چه می ترسی؟ چرا خود را اینگونه خسته می کنی؟
آن روز که گفتی خسته ام، ترسیدم. نمی دانی با من چه کردی. تمام وجودم لرزید. چرا که من به تو تکیه دارم، اگر تو خسته شوی من به که تکیه کنم. تو تنها کسی هستی که مرا درمی یابی، تنها تو می توانی امید را در وجودم بیدار کنی.
من دلتنگ توام و نگران تو. همانگونه که تو همیشه نگرانم بودی. قلبم برای تو می تپد و اگر تو خسته شوی قلب من به چه امیدی به ضربانش ادامه دهد.
نمی دانم تو را چه می شود؟ چرا که هرگز بیش از آنچه که خواستی به من نگفتی. اما تمنا دارم به خاطر دل رنجدیده ی من آرام باش و با قدرت ادامه بده.
این دنیا با تمام زیباییها و زشتی هایش متعلق به توست، می دانم که خوب می دانی چگونه زیبایی ها را از آن خود کنی برای همین است که همیشه به تو اعتماد دارم.
به خاطر من رنج را فراموش کن و شاد باش.
می دانی که باید به جای من نیز شاد باشی و خوش بگذرانی. پس فقط از برای من شاد باش.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 2:12 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
کودکان بی سرپناه
سه شنبه یکم آبان 1386

چه می شد اگر دستانمان مرهمی بود برای دل زخم خورده ی دیگران. چه میشد اگر دلمان از غم دیگری غمگین می شد و در پی راهی برای شاد کردن او می رفتیم.
چه می شد اگر دلهامان به نازکی برگ بود آنقدر نازک که همیشه در پی یاری به دیگران می شتافتیم.
چرا ما آنگونه که باید باشیم نیستیم و همیشه به تنها کسی که می اندیشیم خود هستیم و بس.
چرا فقط در روزهای معینی از سال به درد هم می رسیم و دیگر روزها دیگران را به حال خود می گذاریم.
چرا اگر کودکی دست نیاز به سویمان دراز کند او را به باد توهین و استهزا می گیریم، مگر نه اینکه او هم حق زندگی دارد و مطمئناً سهمی از این دنیای بزرگ.
چرا همیشه ما همه چیز را برای خود می خواهیم، برای کودک خود. چرا حاضر نیستیم به درد آن کودک فال فروش یا آن کودک واکسی گوش کنیم.
مگر گناه آنان چیست جز آنکه مجبورند برای گذران زندگی اینگونه متحمل رنج شوند.
من شما را قضاوت نمی کنم، ولی تمنا دارم از این پس اگر از کنار کودک دست فروشی رد شدید بیشتر به او توجه کنید و درد بی خانمانی و نداری را در چشمان او حس کنید.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 9:52 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
شب بیست و سوم
جمعه سیزدهم مهر 1386
امشب چقدر خوابیدن راحته است. چقدر سبک شدم نه فقط من می دونم همتون سبک شدین.
نمی دونم این شبا چه خاصیتی داره که همه رو با هم یکصدا می کنه. اما اگه تو روزای عادی نگاه کنی فاصله ی بین آدما غوغا می کنه.
چقدر رویایی و دوست داشتنی بود امشب. حالا باید یه سال دیگه منتظر بمونیم تا اینکه امشب دوباره تکرار بشه و دوباره دلا رو اینقدر بهم نزدیک ببینیم.
امیدوارم جو امشب همه رو بگیره و تا سال دیگه همه به فریاد هم برسن.![]()
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 4:36 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
ماه مبارک رمضان
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
یا ایهاالذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علیالذین من قبلکم لعلکم تتقون. (بقره ۱۸۳)
ای اهل ایمان روزه بر شما فرض شده همانگونه که بر امتهای گذشته فرض شده بود تا شما پرهیزکار شوید.
باز دوباره ماه رمضان از راه رسید و ما مسلمونا به مهمونی خدا دعوت شدیم.
دل من که خیلی برای این ماه پربرکت تنگ شده بود. وای که چه حالی داره قبل از طلوع آفتاب بیدار شدن و با خدا درددل کردن.
هر چی که ازش بخوای اگه با تموم وجودت بخوای بهت می ده.
از همه مهم تر به یاد کسایی بیفتی که در طول سال به خاطر فقر مجبور بودن فقط دو وعده شایدم کمتر از دو وعده غذا بخورن.
امیدورام موقع افطار دعا یادتون نره.
دعا برای همه ی عزیزاتون. برای همه ی اونایی که محتاج دعا هستن.
من رو هم فراموش نکنین.
امیدورام همه توی این ماه پربرکت به خواسته هاشون برسن.
![]()
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 2:21 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
تنهايي من ...
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386
تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي
من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثي
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هيچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هيچ
تو همه هستي من ، هستي من
تو همه زندگي من هستي
تو چه داري ؟
همه چيز
تو چه كم داري ؟
هيچ
...
آرزو می کردم
که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا،هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
...
چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟
...
حرف را بايد زد
درد را بايد گفت
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنايي با شور ؟
و جدايي با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشي يا غرق غرور ؟
سينه ام آينه اي ست با غباري از غم
...
من چه مي گويم ، آه
با تو اكنون چه فراموشيهاست

نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 5:45 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |

نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 4:42 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
راز خوشبختی نیست...
یکشنبه هفتم مرداد 1386
خاک بخواب نازنین تختی نیست
آواره شدن حکایت سختی نیست
از پاکی اشکهای خود فهمیدم
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 1:36 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |

اینک که به تنهایی خود می نگرم کودکی بیش نمی بینم.کودکی تنها که نمی داند به کدامین سو برود.
کودکی می بینم که در اوج بی کسی دلتنگ بزرگ شدن است و در اوج این دلتنگی آرزوی کودک بودن دارد.
کودک درون من درمانده است از بزرگ بودن و کوچک ماندن.
کودک درون من همچنان کودک می ماند چرا که می پندارد دنیای آدم بزرگ ها جای خوبی برای یک کودک عاشق نیست و همچنان در میان آدم بزرگ ها روزگار می گذراند بی آنکه به بزرگ بودن خود دست یابد.
نمی دانم تا چه هنگام باید اینگونه مستأصل و درمانده در پی اینکه بزرگ بودن را ادامه دهم یا در میان کودکان روزگار بگذرانم خواهم ماند اما اینک خود را چون کودکی می پندارم که نیازمند دست پر توانی ست که هنگام زمین خوردن دستش را برای کمک به سویم دراز کند.
با اینکه سالهاست پا به جوانی گذاشته ام اما هنوز دلم می خواهد که همچون کودکان به دنیا بنگرم. دلم می خواهد همهی آدم ها را خوب ببینم و دل آنان را پاک همچون دل یک کودک و به همین دلیل با آدمهای اطرافم آنچنان خو می گیرم که گویی سالیان سال آنها را می شناسم و همیشه همین باعث می شود که دیگران بفهمند که چقدر کودکم.
در این دنیا اگر انسانهایی مثل من باشند همیشه درمانده اند و شکست خورده.
نمی دانی که چقدر از اینکه اینگونه ام بیزارم. چرا که همیشه بازیچه دستان عروسک گردانی هستم که خود می پندارم بزرگ منش است.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 1:30 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 2:30 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |

نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 11:30 قبل از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
تکیه گاه
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
چشمانم را گریان میبینی، آیا لحظهای به این فکر کردهای که چرا میگریم؟ چرا همیشه اینگونه غمگینم؟ آیا هرگز از خود پرسیدهای این همه غم از کجا آوردهام، برای چه اینگونه دردمندم؟
تو نمیدانی چگونه مرا از این درد نجات دهی. میدانم، از تو هیچ انتظاری ندارم. از تو هیچ نمیخواهم.
اما فکر نمیکنی اگر روزی برای اشکهایم مرهمی بودی، اگر لحظهای هنگام گریستن کنارم میماندی و اشکی از گونه ام پاک میکردی، دیگر این همه احساس تنهایی نمیکردم؟ دیگر خود را تنها انسان غمگین نمیپنداشتم؟
خوب میدانی که اگر کنارم میماندی، اگر شانهات را تکیهگاه گریهام می کردی، اگر دستانت مرا در آغوش میفشرد و زبانت با امید مرا به زندگی امیدوار میکرد، حال من اینگونه تنها نمیماندم.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 7:42 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
چاپلین
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
دقت و تامل در نامه چاپلین به دخترش جرالدین حاوی نکات ارزندهای است که شخصیت والای چاپلین را به ما یادآور میشود. او به انسان بودن اشاره میکند و از خطرات شهرت میگوید، چاپلین در سال 1963 در نامهای خطاب به دخترش، جرالدین اینگونه می نویسد:
شنیدهام در پاریس افسونگر، بر روی صحنه پرشکوه تئاتر شانزلیزه در نقش شاهدخت ایرانی که اسیر تاتار ها شده هنرنمایی میکنی. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسینآمیز تماشاگران، عطر مستیآور گلهایی که برایت فرستادهاند، تو را فرصت هوشیاری داد در گوشه ای بنشین و نامهام را بخوان... من چارلی هستم.
من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره میرقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقصها بیشتر از آن صدای کفزدنهای تماشاگران، گاه تو را به آسمان خواهد برد. برو، آنجا هم برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن. زندگی آن رقاصان دورهگرد کوچههای تاریک را که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد، من یکی از اینان بودم. من طعم گرسنگی را چشیدهام،من درد بیخانمانی را کشیدهام و... به دنبال نام تو نام من هست چاپلین! با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان میخندیدند خود گریستم.
جرالدین! نیمه شب هنگامی که از سالن پرشکوه تئاتر بیرون میآیی آن تحسینکنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل میرساند بپرس، حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباسهای بچهاش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادهام فقط این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند.
با اتوبوس یا مترو شهر را بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکبار با خود بگو من هم یکی از آنان هستم... امید من این است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه چک سفید برایت میفرستم، هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر،اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد... برهنگی بیماری عصر ماست.
به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری،بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی، نترس این ده سال تو را پیرتر نخواهد کرد... من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم. تو نیز تلاش کن «حقیقتاً آدم باشی».
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 7:45 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
نشاط و اندوه
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
شادی های شما همان اندوه های شماست آنگاه که در گوشهی لبان شما لبخندی نقش می زند.
چاهی که از آب زلال خندههایش شما را سیراب می کند، همان است که بارها از اشکهای گرم و سوزانتان لبریز شده.
هر اندازه که اندوه وحشی و درنده چنگال های خود را در کالبد شما فرو می برد، به همان اندازه در ژرفای درونتان شادیها افزایش خواهند یافت.
آنگاه که شادمانی سراپای وجودتان را فرا گرفته است، قدری در اعماق قلب خود به تفکر بپردازید؛ آنوقت خواهید دید آنچه که دیروز شما را از شدت اندوهی عمیق می لرزاند، امروز شما را از شدت شادی به هیجان آورده است.
وقتی امواج سهمگین اندوه شما را احاطه می کند، با بینش درست به ژرفای دلهای خود توجه کنید. اگر خوب تامل کنید، خواهید دید که در حقیقت امروز برای مفهومی اشک میریزید که دیروز آن را مایه شادی های خود می دانستید.
شادی و اندوه از هم جدا نمی شوند. آنها با هم میآیند و با هم میروند. اگر یکی از آنها بر سفرهی شما تنها بنشیند، فراموش نکنید که دوستش روی تخت شما به خواب رفته است.
آری، به راستی که شما چون دو کفه ی ترازو میان شادی و اندوه قرار گرفته اید و مدام بین آن دو در حرکتید و تلاش شما هرگز آرام نخواهد گرفت مگر آنکه در درون خود، خلا و آرامشی احساس کنید.
در آن هنگام که خزانه دار امین زندگی، اراده کند تا مکان شما را تغییر دهد و زر و سیمش را وزن کند، کفهی شادی شما بر اندوه و بالعکس سنگینی و رجحانی نخواهد داشت.
از کتاب برانگیخته <جبران خلیل جبران>
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 7:43 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
قرار بعدی، تالار مردگان
اولین پنج شنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
و نه خیرات
تو را می خواهم
که پای هیچ یک از قرارها نیامدی.
*********************************************
مثل منی ای ابر دلتنگ بهاری
با گریه زخمت می زنم شاید بباری
بنشین برایت از دل تنگم بخوانم
حالا که بی تابانه میل گریه داری
غمنامه های مردم آتش به جان است
خونی که می باد زدل، گاهی گداری
از سادگی خورشید را از دست دادیم
با من بیا خون گریه کن از شرمساری
یادش به خیر آن روزهای آفتابی
ابری نمی شد چشم ها از بیقراری
این دو تا شعر از آقای کریم رجب زاده است که از کتاب گزیده آثارش خوندم خودم خیلی لذت بردم.
خواستم شما هم این شعرها رو بخونید و لذت ببرید.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 4:18 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
همیشه در آرزوی این بودم که شاید تو را در پس رنگین کمان آسمان بیابم.
آرزو داشتم تو را وقتی که باران تمام می شود ببینم.
دوست داشتم تو را آن هنگام که پرندگان مهاجر خبر آغاز بهار را می دهند ببینم.
تو خوب می دانستی که دیوانهوار در انتظار دیدن دوباره ی چشمان توام.
تو می دانی که آن چشمان دریایی چگونه مرا دل سپرده کرده، اما فقط برای این که می دانی با دیدن دوباره ی آن چشم جان می بازم نمیآیی.
می دانم که در آرزوی دیوانگیام می مانی و آن هنگام به نزدم میآیی که نگاه دریاییات پر ز موج خواهش است که نروم و فقط آن زمان است که آن نگاه جان نمی گیرد.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 4:13 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
بر من چه می گذرد...؟
چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386
زندگی در گذر است و من و تو در کوره راهی بس طویل همچون ديوانگانی ره گم کرده می رویم و نمی دانیم که چه سخت است رفتن و بی خبر بودن از آنان که چشم به راه قدمها مان هستند و ما می رويم بی آنکه بدانیم اين راه به کدامین غم به کدام دروازه میرسد. نمی دانيم در پس اين رفتن سرانجام به آن چه می خواهیم میرسیم يا همچنان بی خبريم از آنچه اتفاق می افتد و ما میگذریم از تمام آنچه بر ما گذشت و از ياد می بريم چه سخت بود کنار هم بودن.
نمی دانم که می دانی بر من چه گذشت و چه خواهد گذشت يا آنکه تو نیز از ياد می بری هر آنچه که بر ما گذشت.
نوشته شده توسط هدی ناز در ساعت 4:12 بعد از ظهر
| موضوع :
لینک مطلب |
لینک مطلب |
